ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

فلوچارت قدرت

 

 

اگر مبنا، شناسنامه و مختصات شفاف شده سال‌های اخیر از "اصولگرایی" (به عنوان یک جناح سیاسی) باشد، اصولگرایان قریب به 3 دهه است که برنده انتخابات ریاست‌جمهوری نبوده‌اند و در بهترین حالت، به واسطه احاطه بر سایر منابع قدرت، توانسته‌اند از برنده انتخابات، امتیاز بگیرند. از همین رو عقلانی است که هر نوع اعلام انصراف افراد منسوب به این جریان سیاسی از کاندیداتوری در انتخابات سال آینده را، عموما یک پیام درون جناحی (و نه پیامی برای آرای ملی) تلقی کرد. این پیام می‌تواند ابلاغ پیام "تواضع" به کاندیداهای پرشمار بالقوه اصولگرایان برای خلوت کردن صحنه و آراستن آن با کاندیدایی یگانه و ترجیحا تازه‌نفس باشد.

 

اصولگرایان به هر روی ناگزیرند انتخابات سال آینده را جدی بگیرند؛ نتیجه انتخابات سال آینده، با وجود "قالب" مجلس خبرگان و در غیاب مرحوم هاشمی رفسنجانی، انتخاباتی است مهم و جریان‌ساز برای آینده کشور که اصولگرایان حتی روی کاهش آرای روحانی در آن، نیاز به سردادن آوای شادمانی و تلاش برای خوشه‌چینی خواهند داشت.

 

در مطالعه منصفانه توزیع فراوانی قدرت، خود اصولگرایان نیز، میزان نسبتا بالای حضور خود را در قوه انتخابی دیگر (مقننه) در ادوار مختلف طی سه دهه گذشته، بی‌تردید مدیون قرابت سیاسی خود و اعضای نهاد ناظر بر انتخابات (شورای نگهبان) می‌دانند. مضاف بر این‌ها، حتی در صورت عدم توفیق در انتخابات ملی و منطقه‌ای، اصولگرایان هیچ‌گاه برای تدبیر امور مملکت دستان‌شان خالی از ابزار پرتعداد و موثر "اعمال قدرت" نبوده است.

 

نتیجه‌گیری ساده از این آرایش سیاسی، پذیرش این قاعده را که بین "وزن اجتماعی" اصولگرایان و قدرتی که در اختیار دارند، رابطه‌ای مستقیم و خطی وجود ندارد، آسان می‌کند. در توجه به این نتیجه، این مهم رخ ‌نشان می‌دهد که اصلاح‌طلبان و اعتدالیون (به معنی حامیان حسن روحانی) چه باید کنند تا همزمان با کسب قدرت از مجاری قانونی، افکار عمومی را با شعاع واقعی اختیارات خود آشنا سازند بی‌آنکه این تلاش، منجر به توقف در ارتقای سطح کارآمدی نهادهای قدرتِ در اختیار، یا افزایش نزاع و تنش بلاوجه بین جناح‌های سیاسی شود؟ این مسئله وقتی اهمیتی فزون‌تر می‌یابد که هنوز فلوچارت قدرت در کشور، شفاف نیست و این مسئله، مایه بسیاری از نارضایتی‌های عمومی می‌شود (اگر چه برخی نهادهای قدرت را در پرده اول از پاسخگویی معاف نشان می‌دهد). اصولگرایان امّا – به خطا – گمان می‌برند این نارضایتی‌ها، آتشی است که بین خشک و تر، تفکیک قائل می‌شود!

 

 

تکمله:

این یادداشت با تغییراتی در ستون سخن اول شماره امروز (هفتم اسفند 95) روزنامه بهار چاپ شده است.

 

نوشته‌ بودم: «اصولگرایان قریب به 3 دهه است که برنده انتخابات ریاست‌جمهوری نبوده‌اند» که تغییر کرده به «اصولگرایان کمتر از اصلاح‌طلبان برنده انتخابات ریاست‌جمهوری بوده‌اند»

 

نوشته‌ بودم: «هنوز فلوچارت قدرت در کشور، شفاف نیست و این مسئله، مایه بسیاری از نارضایتی‌های عمومی می‌شود (اگر چه برخی نهادهای قدرت را در پرده اول از پاسخگویی معاف نشان می‌دهد). اصولگرایان امّا – به خطا – گمان می‌برند این نارضایتی‌ها، آتشی است که بین خشک و تر، تفکیک قائل می‌شود!» در این بند، جمله‌ای کاملا حذف شده که اصل معنی را (در مورد "مرجع نارضایتی‌ها") گنگ کرده؛ «هنوز فلوچارت قدرت در کشور، شفاف نیست. اصولگرایان امّا – به خطا – گمان می‌برند این نارضایتی‌ها، آتشی است که بین خشک و‌تر، تفکیک قائل می‌شود!»

 


ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

برای قرابت‌زدایی




محمود احمدی‌نژاد همزمان با دهه فجر از نمادهای ایران باستان بازدید و عکس آن را منتشر می‌‌کند، چند روز بعدتر اعلام می‌کند از کاندیداتوری کسی حمایت نکرده و نمی‌کند، بعد "بقایی"، همراه سفرهای استانی چند ماهه اخیر احمدی‌نژاد، و با سابقه بازداشت، اعلام کاندیداتوری می‌کند و بلافاصله مشایی از در حمایت از وی وارد می‌شود! گیج‌کننده است؟ نه نیست؛ یعنی نباید باشد اگر که توجه کنیم نقشه‌ی راه این تیم، "قرابت‌زدایی" است؛ نشان دادن "فاصله"شان است با متولیان این روزهای زمام امور مملکت و "امور مملکت" نیز از هر سو، آغشته به "نارضایتی" نیست و ناراضیان نیز، همیشه مشتاق "تغییر"‌اند و آنکه دورتر از زمامدارانِ اکنون است، مستحق‌تر به ایجاد تغییر خواهد بود! این قاعده جاافتاده و ساده‌ای است.

مرداد سال 88 بود که رسانه‌ها این گفته مشایی را بازتاب دادند؛ «از 24 میلیون رای احمدی‌نژاد، 20 میلیون منتقد به نظام هستند که در این انتقاد خود حتی از آن 13 میلیون هم جدی‌تر هستند چراکه آن 13 میلیون فقط دولت احمدی‌نژاد را زیر سوال بردند ولی این 20 میلیون به کل روند سال‌های گذشته پیش از احمدی‌نژاد نه گفتند و در حقیقت احمدی‌‌نژاد در این میان فقط چهار میلیون رای ایجابی دارد.»

فارغ از درست و نادرست بودن این تحلیل، این، مبیّن نوع نگاه این تیم به آرای ملی است.

معلوم است که بقایی رد صلاحیت می‌شود و معلوم است که این نقشه راه، چشم‌اندازی بسی فراتر از انتخابات 96 را نشانه رفته است. ژست مقابل آرامگاه کوروش هم مطلقا بی‌حساب نیست!

اینکه عده‌ای باور دارند امید این جریان به ادامه حیات سیاسی، ریشه در رها ماندن رسیدگی بی‌تعارف به سیاهه‌ی اتهامات ریز و درشت‌شان دارد، احتمالا باوری است که باید آن را جدی‌تر از پیش، مورد توجه قرار داد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

صلح‌‌‌‌افروزی چگونه است؟




مارگرت پکسون نویسنده و انسان‌‌‌‌شناسی است که در واشنگتن دی.‌‌‌‌سی زندگی می‌‌‌‌کند و مؤلف کتاب سولاویوو است. مقاله‌ای از او زیر عنوان «صلح چیست؟»، چهار سال قبل در aeon (ایان) منتشر و وب‌سایت "ترجمان"، متن ترجمه و خلاصه شده آن را دو هفته پیش منتشر کرد.

متن مقاله به واسطه ذکر ساده و گره‌گشای مشاهدات نویسنده در پیوند با عنوان مقاله، جذاب و خواندنی است و از زاویه‌ای بسیار قابل اعتنا، خواننده را مقابل این واقعیت قرار می‌دهد که «اغلبِ آثار علوم‌اجتماعی امروز بیشتر به خشونت می‌‌‌‌پردازند تا به صلح و اکثر پژوهش‌‌‌‌های تجربی‌ای که ادعا می‌‌‌‌کنند به صلح و آرامش می‌‌‌‌پردازند، درواقع، دربارۀ ستیز و کشمکش هستند» و اعلام می‌کند که در آثار علوم اجتماعی، «به‌‌‌‌سختی می‌‌‌‌شد صلح را پیدا کرد.»

او می‌نویسد که خشونت را می‌شود اندازه گرفت مثل همه آن‌چیزهایی که حالتی شی‌ءمانند دارند («(یک شلیک، یک انفجار، یک گلوله، یک مرگ) ... می‌‌‌‌توان آن را به آمارها اضافه کرد و در مجموعه‌داده‌‌‌‌ها جای داد. عالمان سیاسی، سرجمع و با حد مقبولی از اطمینان، می‌‌‌‌توانند رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز را ذیل برخی الگوها جای دهند و از این الگوها استفاده کنند تا، دربارۀ جهان، اظهاراتی را مطرح کنند. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد: گلوله‌‌‌‌ای شلیک می‌‌‌‌شود، فردی کشته می‌‌‌‌شود، محله‌‌‌‌ای مورد حمله قرار می‌‌‌‌گیرد یا به مرزی تعدی می‌‌‌‌شود. شمار این موارد زیاد می‌‌‌‌شود و داده‌‌‌‌ها شکل می‌‌‌‌گیرند.») ولی درباره صلح می‌نویسد: «صلح فاقد آن «حالت شیءمانند» است که بتوان تحلیلش کرد.»

هدف خود را از این پژوهش بیشتر توضیح می‌دهد: «من خواستار دانشی اجتماعی بودم که به درون جوامع صلح‌‌‌‌طلب نفوذ کند و به بررسی تعاملات انسانی در سطح رودررو بپردازد. همچنین دراین‌باره صحبت کند که صلح چگونه با طرز کار استوار خویش عمل می‌‌‌‌کند. من خواستار پژوهشی تجربی بودم که پیکرۀ اجتماعی را به‌‌‌‌شکلی دقیق بررسی کند و از سلامت و ثبات درازمدت آن پرسش کند، یعنی پژوهشی که این پرسش را مطرح کند: چگونه محبت و احترامِ همیشگی گاهی در شرایط سخت می‌‌‌‌تواند به مهربانی و نیک‌‌‌‌خواهی فوق‌العاده تبدیل شود؟»، او پیشتر پرسیده بود: «آیا جوامعی وجود دارند که موفق شده باشند، در شرایط بد، خوب از پسِ خوب‌بودن برآمده باشند؟ آیا ممکن است جوامعی وجود داشته باشند که در برابر خشونت مقاومت کنند و دربارۀ نجابت و احترامْ سماجت به خرج دهند؟»

این سوالات بسیار مهم است.

او چند گزاره به دست می‌دهد:
به نظر می‌‌‌‌رسد جوامعی که دخترانش تحصیل‌کرده هستند تمایل کمتری به رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز دارند،
اگر میان اجتماعاتْ روابط عمیق و همگانی وجود داشته باشد، احتمال وقوع خشونت پایین می‌‌‌‌آید.

سپس دو نمونه رو می‌کند؛ یکی در یوگسلاوی (سابق) و دیگری در فرانسه؛
نخست: «به‌‌‌‌طور اتفاقی به آثار یران کاتوناریج دربارۀ «سرزمین‌‌‌‌های محصور صلح» برخوردم، یعنی چند شهر در یوگسلاویِ سابق که، هم در طول جنگ جهانی دوم و هم در جنگ‌‌‌‌های دهۀ نود یوگسلاوی، از خشونت اجتناب می‌‌‌‌کردند. این روستاها چه ویژگی‌‌‌‌های مشترکی داشتند؟ چرا وقتی جنگ در همه‌جا بیداد می‌‌‌‌کرد، این مجموعۀ تهیِ از خشونت دست به مقاومت می‌‌‌‌زد، آن هم نه یک بار بلکه دو بار؟»
و دیگر: «داستان لو شومبون سو لینیو و پلتو ویوقه لینیو نظرم را به خود جلب کرد. سال‌‌‌‌ها پیش، عمه‌‌‌‌ام کتابی برایم فرستاده بود به‌نام "مبادا خون بی‌‌‌‌گناه ریخته شود"؛ داستان روستای لو شومبون و اینکه چگونه نیکی و مهربانی در آنجا اتفاق افتاد. این کتاب توضیح می‌‌‌‌دهد که چگونه چند روستا در منطقۀ ماسیف سنترالِ [توده کوه مرکزی] فرانسه به هزاران یهودی در طول جنگ جهانی دوم پناه دادند و نهایتاً جان آن‌ها را نجات دادند.»

و بعد از ذکر این دو نمونه می‌پرسد: «آن‌ها که بودند؟ از چه چیزی آگاه بودند که دیگران نمی‌‌‌‌دانستند؟»

مارگرت پکسون در ادامه مقاله خود، درباره مردم آن منطقه فرانسوی که یهودیان را پناه داده بودند جزییات بیشتری ارائه کرده است: «مردمِ این منطقه عمدتاً پروتستان بودند که در طول جنگ‌‌‌‌های مذهبی، که در قرن هفدهم آغاز شده بود، مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند. از آن زمان به‌بعد، ماجراها شروع شد. آن‌ها پروتستان‌‌‌‌هایی را که سعی داشتند از فرانسه فرار کنند پنهان کردند. بعد از انقلاب فرانسه نیز به کشیشان کاتولیک پناه دادند. در قرن نوزدهم، کودکانِ نیازمند را از شهرهای صنعتیِ بزرگ به روستا آوردند و سپس کودکان الجزایری را. بعد، در طول جنگ داخلی اسپانیا، به مادران و کودکانِ اسپانیایی جا دادند و بالاخره در طول جنگ جهانی دوم به یهودیان و (اکثراً کودکان یهودی) پناه دادند. البته افراد دیگری هم به آنجا می‌‌‌‌گریختند: از کمونیست‌‌‌‌ها تا سربازان آلمانی و شمار زیادی از طردشدگان سیاسی. پس از جنگ جهانی دوم، مردمی از مجارستان، شیلی و تبت به این روستا می‌‌‌‌آمدند. آن‌ها دانش‌‌‌‌آموزانی بودند که از کشورهایی در آفریقا، اروپا و خاورمیانه به مدارس شبانه‌‌‌‌روزیِ محلی می‌‌‌‌آمدند. امروزه، در این «پلتو» (فلات)، مرکزی مسکونی برای پناهجویان وجود دارد که ساکنان آن از اروپای شرقی، آفریقای مرکزی و قفقاز شمالی و جنوبی هستند و همگی برای نجات جان خود از کشورشان گریخته‌اند.» او به نکته قابل تاملی اشاره می‌کند؛ «دارم متوجه می‌‌‌‌شوم که جذاب‌‌‌‌ترین جنبۀ داستانِ این فلات، پلتو، اغلب از سکوت ناشی می‌‌‌‌شود، از آنچه در زمانۀ آتشْ، نشان می‌دهند.»

او مقاله خود را چنین به پایان برده است: «صلح (با جزئیاتی باشکوه و ناتمام)، تا سطح عادات و انتخاب‌‌‌‌های روزمره، امری قابل‌شناخت است. این انتخاب‌‌‌‌ها چه هستند؟ پاسخ این است: قدم‌زدن در خیابان همراه با چهره‌‌‌‌های ناآشنا و حفظ‌کردنِ گشاده‌‌‌‌روییِ همیشگی‌‌‌‌مان؛ خریدن سبدهای میوه از کسی که لهجه‌‌‌‌اش به شما تعلق ندارد؛ مجال‌دادن به کودکان تا با اشک و شادی بفهمند چگونه با تازه‌‌‌‌واردان مدرسه‌‌‌‌شان بازی کنند؛ بازکردنِ درِ خانه‌‌‌‌تان، حتی وقتی توفان از بیرون شما را تهدید می‌‌‌‌کند؛ گوش‌سپردن به ماجرای شفاف رنج دیگران، حتی اگر بر قلب ما سنگینی کند؛ دعوت‌کردن دیگران به خانه، به هم‌‌‌‌سفره‌‌‌‌شدن و باهم‌بودن. به داخل خانه می‌‌‌‌آیند، با چهره‌‌‌‌ای گشوده؛ بدین‌‌‌‌ترتیب، این عادت‌‌‌‌ها، که چشمِ آن‌ها تشخیص می‌‌‌‌دهد، با گذشت زمان به عادت‌‌‌‌هایی ثابت (و قابل شناخت) و یقینی بدل می‌‌‌‌شوند.
صلح‌‌‌‌افروزی چگونه است؟ رودرروشدن.»

**
متن اصلیhttps://goo.gl/yO3ZWl

متن ترجمه شدهhttps://goo.gl/9K5HJS

عکس: بازی کودکان یهودی و مسیحی | جنگ جهانی دوم | اهالی این منطقه در فرانسه، جان هزاران یهودی را در خلال جنگ، نجات دادند.

نگران و هوشیار



ترامپ علیه نظم موجود و برای عمل به وعده‌های غریب خود، "انقلابی‌وار" و "شورشی‌گونه" عمل می‌کند؛ منتقدانش را تحمل نمی‌کند، بی‌آنکه اعتماد به نفس‌اش را بابت دروغ‌های افشاشده‌اش از دست بدهد، "بی‌صداقتی" خبرنگاران را تخطئه می‌کند و رسانه‌های پرنفوذی را "دشمن مردم" می‌خواند. سخنرانی او در جمع هوادارانش در فلوریدا نیز نشان داد که سخت دلتنگ هیجان روزهای تبلیغات انتخاباتی است با این تفاوت که حالا می‌داند و می‌خواهد بفهماند، رقیب او یک شهروندِ سیاستمدار از حزب متبوع یا حزب دمکرات نیست؛ رقیب حالا، "نظام"ی است که علیه او مقاومت نشان می‌دهد و او گمان برده که باید بر آتش این رقابت، اکسیژن بیشتری برساند و چه چیز برای این کار، بهتر از بلندگو شدن برای نارضیان از وضع موجود با ادبیاتی نه چندان رسمی و گاه توهین‌آمیز در حالی که یقه خود را نیز از شر کراوات همیشگی خلاص کرده ولی دقت کرده که روی تریبون سخنرانی‌اش، نشان "ریاست جمهوری آمریکا" باشد!

یی.ایچ. کار در «تاریخ چیست؟» از توماس کارلایل ( 1881 – 1795م، تاریخ‌نگار بریتانیایی) نقل کرده  که «فشار گرسنگی و برهنگی و کابوس بر دل‌های 25 میلیون تن سنگینی می‌کرد و همین محرک اصلی انقلاب فرانسه بود؛ نه غرور جریحه‌دار یا تفلسف ضد و نقیض فلسفه‌پردازان و دکانداران ثروتمند و اشراف روستانشین و در همه این گونه  انقلاب‌ها، در تمامی کشورها وضع بدین سان خواهد بود.» او سپس می‌نویسد: «مورخ در شرایط عادی لزومی ندارد به یک دهقان ناراضی یا دهکده ناراضی وقعی بنهد  اما میلیون‌ها دهقان ناراضی در هزاران دهکده عاملی است که هیچ مورخی نمی‌تواند نادیده‌شان انگارد.»

ترامپ ِ آمریکا، سهمی بسیار بزرگ از "فشار بر میلیون‌ها آمریکایی" برده؛ فشاری که به تعبیر کارلایل مستقل از دغدغه نخبگان و غرور الیت جامعه عمل کرده است. جهان طی ماه‌های آینده باید منتظر زلزله‌هایی باشد که شدت آن‌ها بستگی مستقیم به شدت نیاز ترامپ به حفظ روحیه ناراضیان آمریکایی خواهد داشت. تلاطم در تیم همراهان او در ماه نخست زمامداری‌اش، که به استعفای مشاور امنیت ملی وی منجر شد، قطعا آن چیزی نبود که از دل آن، مژده احیای عظمت آمریکا به گوش و چشم ناراضیان رسیده باشد. ترامپ این را می‌داند، همزمان با این که نمی‌داند، یا شاید وانمود می‌کند که نمی‌داند، خطا در تدبیر امور مملکت، با خطا در تدبیر امور "برج ترامپ" تفاوت بسیار دارد و این آن چیزیست که باید دنیا، نگران آن باشد همزمان که سطح هوشیاری خود را در مواجهه با آن، بالا می‌برد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

نامش "محیط زیست" است





شوخی نمی‌کند، کاسه صبرش که لبریز شد، مومن و نامومن، مسلمان و نامسلمان، شهر و روستا، سرحدات و پایتخت و انسان و حیوان برایش فرقی نمی‌کند. نامش "محیط زیست" است و احوال این روزهای خوزستان، نشانه‌ای در حد فقط یک استان از لبریز شدن کاسه صبرش است.

کورت ونه گات (نویسنده شهیر آمریکایی) یک بار گفته بود: «داریم کلک این سیاره مفرّح حیات‌پرور را در عرض کمتر از دویست سال می‌کنیم» و بعد به یادها آورده بود که «کارل بنز آلمانی فقط 119 سال قبل اولین اتومبیل را با موتور احتراق درونی ساخت.»

سرعت تخریب محیط‌زیست و استفاده از منابع بالاست و انگار از بیست سال پیش به این سو، سرعت واکنش قهرآمیز محیط‌زیست نیز بسیار فزونی گرفته است.

سازمان محیط‌زیست سرعت استفاده از منابع آب زیرزمینی را در ایران، در قیاس با استاندارد جهانی، سه برابر بیشتر تخمین می‌زند. این برداشت بی‌رویه عامل خشکیدن ۲۹۷ دشت از ۶۰۰ دشت ایران است. همچنین به‌خاطر عدم رسیدگی به شبکه‌ی انتقال آب 35 میلیارد مترمکعب آب در مسیر انتقال هدر می‌رود. روزنامه واشنگتن‌پست تیرماه سال 93، اعلام کرد ایران در بین ۲۴ کشوری قرار دارد که وضعیت آب در آنها خطرناک است. این روزنامه بحران ایران را ناشی از برنامه‌ریزی نادرست در سال‌های اخیر دانسته بود. وزیر نیرو تیرماه سال گذشته اعلام کرد: «از 50 سال گذشته تاکنون بیش از 110 میلیارد متر مکعب از ذخایر استراتژیک آب کشور برداشته شد و جبران این برداشت هیچگاه صورت نگرفته و این منابع به صورت تصاعدی در حال نابودی بوده است.» وزیر نیرو طی مصاحبه‌ی دیگری گفته بود برنامه‌ای در دست اجرا دارند که ابتدا بیلان منفی سفره‌های آب زیرزمینی را متوقف کنند (جلوی اضافه‌برداشت‌ها را بگیرند) و سپس طی بیست سال، این بیلان را به تعادل سالانه برسانند تا طی این مدت (مثلا در سال 1414) ذخایر آبی ایران را به وضیعت ایستایی 30 سال قبل (1364) برسانند! همزمان گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس درباره وضع منابع آب کشور تأکید می‌کرد که بخش اعظم افت شدید ذخایر آبی در ٢٠سال گذشته اتفاق افتاده است.

خسارت‌‌های ناشی از نابودی منابع آب کشور، استفاده نادرست و گسترده از انرژی‌های فسیلی، ضعف بنیه مالی، علمی و لجستیک سازمان حفاظت از محیط زیست و نبود تعامل موثر با همسایگان برای مدیریت حفاظت از زیست بوم منطقه، چیزی نیست که درباره آنها بشود با "محیط زیست" وارد مذاکره شد! غم‌‌انگیزتر این‌که هر اقدام اصلاحی و جبرانی نیز در این حوزه، زودبازده نیست. حفظ آرامش و انسجام اجتماعی ضرورتی است که باید نهادهای حاکمیتی با کمک جامعه مدنی در خلق و حفظ آن برای انجام موفقیت‌آمیز اقدام‌های اصلاحی و جبرانی کوشا باشند. مقام رهبری نیز صراحت داشته‌اند که «حفظ محیط‌زیست یک وظیفه حاکمیتی است که باید با  تهیه سند ملی محیط زیست و  پیوست زیست‌محیطی برای همه طرح‌های عمرانی و صنعتی و همچنین جرم‌انگاری تخریب محیط زیست، به این وظیفه بسیار مهم، عمل شود.»

در این میانه آنچه – در کنار آغاز کار درست برای حفاظت از محیط زیست برای زندگان – لازم است، توجه به نیازهای حیاتی آیندگان است  که به لحاظ اخلاقی، بسی ضروری‌تر می‌نماید. نویسندگان مقاله «آیندگان ما را به‌سبب کدام خطای اخلاقی ملامت خواهند کرد؟» (در aeon) نوشته بودند: «درحال‌حاضر تنها افرادِ زنده می‌توانند ادعای حق داشته باشند اما همان‌طور که دایرۀ دغدغه‌های اخلاقی‌مان را میان دیگر زندگان گسترش می‌دهیم، می‌توان این فراگیری را در طول محور «زمان» نیز توسعه داد. در اینجا مسئله کاملا آشکار است: ما اغلب تصمیماتی می‌گیریم که بر مردمانی در آیندۀ دور تاثیرگذار است - مانند تولید زباله‌های اتمی که برای میلیون‌ها سال سمی باقی می‌مانند - درحالی‌که این مردمان امروز برای دفاع از خودشان حضور ندارند.»


 این یادداشت در صفحه اول شماره امروز (28 بهمن) روزنامه بهار چاپ شده است.




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

این روایت واقعی است ...

 
مراسم چهلمین روز درگذشت هاشمی رفسنجانی برگزار شده و او در صف صاحبان عزا، دم در مسجد ایستاده است. او یازده سال قبل، سربلند، شاهد می‌آورد که توی برگه رای‌اش به رفسنجانی تف کرده (البته لابد به صورت "نمادین"!) و بعد برگه را انداخته توی صندوق. حالا چرا تف؟ چون رفسنجانی کاندیدای مورد نظر او نبود اما در تقابل با احمدی‌نژاد، ناچار شده بود به کسی غیر از او – یعنی به رفسنجانی – رای دهد. تا پیش از اعلام نتایج مرحله اول انتخابات (خرداد 84) نیز برای تبلیغ کاندیدای اصلاح‌طلب محبوبش، در تخریب رفسنجانی کم نگذاشته بود! همه ما ممکن است زیر و رو شویم؛ بصیرت‌مان متحول بشود اما همین بازی‌های روزگار است که باید درس بشود که "میانه‌روی" کنیم، اگر هم اهل‌اش نیستیم، سوژه تخریب دیروزمان اگر از دنیا رفت، امروز آن قدر باید بتوانیم خجالت بکشیم که اول صف صاحبان عزا نایستیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

آشتی ملی؛ محال، دشوار و ضروری!





1 - آشتی ملی در کشور – به معنای مشارکت و همدلی همه افراد جامعه (صرفا به اعتبار ایرانی بودن) در تصمیم‌‌سازی و تصمیم‌گیری جهت تدبیر امور مملکت خودشان – محال است چه آن که ساخت و فلسفه قدرت در کشور نه بر مبنای ملیت که بر مبنای ایدئولوژی مذهبی (و آن هم با قرائتی خاص) شکل گرفته است. این ساخت و فلسفه، قدرت را عطیه‌ای الهی و اختصاصی برای خود می‌داند که در دایره آن، کسانی جای می‌گیرند که صلاحیت‌ و تعهدها احراز شده باشد.


2- آشتی ملی – به معنای سهیم کردن همه باورمندان به اساس نظام در تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری‌ها – بسیار دشوار می‌نماید. دشوار و نه محال؛ چرا که قانون اساسی ظرفیت این آشتی و همراهی را فراهم کرده ولی "افراد"ی وجود داشته و دارند که توانسته‌اند این ظرفیت را معطل بصیرت و نوع معرفت و شناخت خود کنند. بسیاری از نهادهای قدرت، دور از دسترس رای مردم‌ و دور از دسترس کسانی‌ است که با سلیقه‌ای متفاوت، اساس نظام را قبول دارند ولی منتقدند و احتمالا اهل اما و اگر! انتخاب اولیه (پیش از مردم) برای صدور جواز ورود به نهادهای انتخابی هم  توسط نهادی صورت می‌گیرد که اعضای شاخص آن حتی ادای بی‌طرفی هم در نمی‌آورند! مواجهه این جریان با طرح ایده آشتی ملی خود موید این ادعاست؛ یا شرط می‌گذارند (و عموما بر مبنای تحولات و وقایع سال 88) یا اساسا طرح آن را فاقد موضوعیت می‌دانند و مدعی‌اند «مردم مگر قهرند که آشتی کنند؟»؛ بی‌آنکه محدود کردن مدام حق مردم در انتخابات و یا هراس خود را از لفظ "رفراندم" (رجوع به رای عموم مردمی که آشتی هستند!) توضیح دهند. این جریان، فراموش کرده که حتی پیش از سال 88 هم راهی آسان و هموار به سوی شراکت در قدرت به روی جناح مقابل باز نکرده بود که اینک، تبری از 88 را شرط آشتی قرار داده است!


3-  14 سال قبل هم، در پی حضور کم‌سابقه ارتش آمریکا در منطقه که منجر به ساقط کردن طالبان و صدام شد، و در حالی که دوره دوم ریاست‌جمهوری محمد خاتمی نیز شاهد تداوم و شدت صف‌آرایی نهادهای غیرانتخابی در مقابل اصلاح‌طلبان داخل حکومت بود، طرح "آشتی ملی" از سوی اصلاح‌طلبان مطرح شده بود که به محاق رفت. طرح دوباره این ایده همزمان با قدرت گرفتن ترامپ در آمریکا احتمالا موید این است که اصلاح‌طلبان می‌خواهند با توجه دادن به مخاطرات خارجی، جناح متکبر و دور از مردم ِ سوار بر قدرت را از اقتضائات صلب ایدئولوژیک دورتر سازند و راه مشارکت در تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی‌ها را برای عبور از مخاطرات جدی کنونی فراهم سازند؛ مخاطراتی که در احساس عمومی از ناکارآمدی نظام در رفع نیازهای معیشتی و اجتماعی روز به روز واضح‌تر رخ می‌نماید؛ مخاطراتی که از جمله محصول تداوم پرداخت یارانه از سوی اقتصاد بیمار کشور به اشتیاق مدیریت سیاسی و عقیدتی در فرامرزهاست.


4- آشتی ملی با مختصاتی که در بند 1 و 2 این یادداشت آمد، محال و دشوار به نظر می‌رسد. با این حال، "آشتی" نیازی ضروری است که بالاخره باید از جایی، به درستی، "شروع" شود. نیروهای بسیاری مشغول خنثی کردن اثر یکدیگرند در حالی که کشور، محتاج نیروی بازسازی است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

آن راهپیماییِ گم‌شده





حوالی ساعت شش‌ونیم صبح  امروز (25 بهمن)، تلویزیون داشت سخنرانی حجت‌الاسلام و المسلمینی را پخش می‌کرد که می‌گفت هدف دشمن این است که مردم به این برسند که ما عطای جمهوری اسلامی را به لقایش می‌بخشیم و بعد اعلام کرد که 15 – 14 سال پیش، یک میلیون نفر در آمریکا راهپیمایی کردند و گفتند که حکومتی مثل جمهوری اسلامی ایران می‌خواهند. این حجت‌الاسلام و المسلمین می‌گفت که نگذاشتند خبر این راهپیمایی، زیاد پخش شود.

اگر خودم این صحبت‌ها را نشنیده و ندیده بودم، به راحتی نمی‌توانستم باور کنم اسلام و مسلمین هنوز چنین حجت‌هایی دارند که برای تبلیغ ایده و دیدگاه خود، در عصری چنین پررسانه و خبر، مدعی می‌شوند راهپیمایی یک میلیونی درخواست تاسیس حکومتی مثل جمهوری اسلامی خودمان در آمریکا، سانسور شده است. البته شاید هم، چنین باشد و این خبر از چشم‌ها به دور مانده(!)؛  در این صورت نیز می‌رسیم به این که 15 – 14 سال قبل، رییس جمهوری ما انسان نجیب و مودبی بود به اسم سید محمد خاتمی که حرف از گفت‌وگوی تمدن‌ها و جامعه مدنی زده بود و از صلح و آشتی. آن یک میلیون نفر لابد حالا باید دانسته باشند که او "ممنوع" است و جانشین‌اش (احمدی‌نژاد) – در همین سیستم - با همه اتهامات حجیم و عظیم‌اش، هنوز برای تعیین "مصلحت نظام"، حق رای دارد. 



https://t.me/mmoeeni1/1220